|
تنها بودن يا تنها شدن ...!؟ عظمت كداميك تا استخوانت رخنه مي كند و تورا به سوي فرداهاي پوچ نزديك مي سازد؟ سختي كداميك تو را در مرداب نيستي فرو مي كشدوهستيت را در مقابل ديدگانت به تاريكي و سياهي ميكشاند؟ آيا تنها بودن وتنها ماندن برتر از ان نيست كه طعم با او بودن را لمس كني ودوست داشتني ترين احساس(عشق) را تجربه ! اما ...... در فاصله يك پلك كاخ روياهاي پاك شبهايت را فنا شده ودر اقيانوس تنهايي رها شده بيابي .. اين بار تنهايي بزرگتر از تنهايي از آن توست .... يعني تنها شدن! چه كسي پاسخ گوي اين كهنه زخم هاست ؟ كدامين طبيب ياراي تسكين چنين درديست ؟ چه زود شانه ها لياقتشان را براي سرها از دست مي دهند ... چه زود عادت مي كنند وچه سخت فراموش... چه زود قله هاي محبت فتح مي شوند وچه غريبانه فرهاد ها از ياد مي روند.... چه زود امواج خوروشان در عطش به آغوش كشيدن ماسه هاي كذب فرو مي نشينند و چه آسان قطرهاي باران آسمان چشم فرا مي رسند... چه زود خواهش دستان لرزان به باوري تلخ نزديك مي شوند وچه سهل حقيقت واژه عشق گم مي گردد... چه زود دستان التماس بلند مي شوند وچه بد تازيانه هاي آرزوهاي محال مي كوبند .... چه زود قلبها فروخته مي شوند وچه دير فريب نقاب از رخ بر مي كند.... چه زود آغاز به پايان مي رسد وچه دردناكست به نظاره نشستن خاطراتي كه ميميرند.... چه زود لحظه ديدار در فراموشيها غرق مي شود وچه كودكانه عهد مي شكند و قسم از ياد مي رود انگار كه شب پاياني ندارد!! + نوشته شده در 88/06/20 1:35 بعد از ظهر توسط اواره |
تو را نگاه می کنم بیدار شو با قلب و سر رنگین خود بد شگونی شب را بگیر تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود زورق ها در آب های کم عمقند... خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است! جهان این گونه آغاز می شود: موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند (تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی وخواب را فرا می خوانی) بیدار شو تا از پی ات روان شوم تنم بی تاب تعقیب توست! می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم! + نوشته شده در 88/06/06 5:33 بعد از ظهر توسط اواره |
دلم یه جای تاریک میخواد ، یه جای تاریک و بی روح، یه جا که من باشم و من باشم و من . خسته ام ... یه روح خسته که حرفای زیادی برای زدن داره اما زبونشو خیلی وقته که بریدن.
کاش کسی بود که تنها لحظه ای "من" رو میفهمید ... تنها یک لحظه ، زیاده ؟
مدام این شعر رو با خودم تکرار میکنم: بر خاک بخواب نازنین تختی نیست آواره شدن حکایت سختی نیست از پاکی اشکهایم فهمیدم لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
و من با لبخند همیشگی ام ، خوشبختم ؟
- امروز وقتی از پشت یه شیشه ، شاهد نماز خوندن دو تا مرد بودم که روی کاپشنهاشون رو به قبله واستاده بودن دلم با تمام وجودش لرزید . - هـی! کجا وایستادی ؟ - راستی! "من" هنــــوز عاشق رنگ سفیدم .
- خدایاااااااااااااا کمکم کن ... کمکم کن .
+ نوشته شده در 88/05/21 7:30 بعد از ظهر توسط اواره |
ميداني ! هيـــچ كس ، درد مرا نخواهد فهميد . من ؛ درد خويش را با خود به گوري تاريك خواهم برد . گوري كه تنها همسايگانش خداياني مهربانند و مرا تا روشني گورم تنها نخواهند گذاشت. - هميشه ، عاشق لحظه هائي بودم كه آروم ، ولي پر ابهت اند. مثل لحظه اي كه روي پلي وايستادي و يه چيزسبك مثل يه " پر" رو رها ميكني تو فضـا، و اون پر آروم و پر ابهت روي زمين ميشينه . - چند روزيه كه دارم خودمو با آهنگاي EL ROMAN خفه مي كنم. - حالم خوب نيست ؛حالم اصلا خوب نيست - چند روزي ست كه سرم درد ميكند ، اين را كاملا احساس ميكنم . در تمام طـول عمر خود هميـشه به زندگي ام پشـت كرده ام ، اين را نيز كامــلا احســاس ميكنـم.* *خدايا من كه ساخته بودم ... چرا دوباره اين چنين مي سوزاني ام ؟ + نوشته شده در 88/04/22 7:25 بعد از ظهر توسط اواره |
شکایت نمی کنم، اما + نوشته شده در 88/04/03 7:50 بعد از ظهر توسط اواره |
برام دعا کن عشقه من همین روزا بمیرم آخه دارم از رفتنت بد جوری گر می گیرم برام دعا کن این نفس تموم شه تا سپیده کسی نفهمه عاشقت چی تا سحر کشیده این آخرین باره عزیز دستامو محکمتر بگیر آخه تو که داری می ری به من نگو بمون نمیر تو می ری و یه باغ سبز درش به روت بازه هنوز من باغ سوخته ام عزیزم باشه برو با من نسوز
+ نوشته شده در 88/03/23 6:28 بعد از ظهر توسط اواره |
مانده ام در کوچه هاي بي کسي سنگ قبرم را نمي سازد کسي مردم و خاکسترم را باد برد بهترين يارم مرا از ياد برد + نوشته شده در 88/03/17 6:14 بعد از ظهر توسط اواره |
قصه تنهائی من. وحشت از جدائیه + نوشته شده در 88/03/01 11:29 بعد از ظهر توسط اواره |
شب سردي است، و من افسرده. راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. *** مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها. *** فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. *** نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ بر آرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است! *** خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ *** مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل، غم من، ليك، غمي غمناك است + نوشته شده در 88/02/21 5:2 بعد از ظهر توسط اواره |
چراباعشق همزادم موافق نیستی باران؟
به من باخنده می گویی که عاشق نیستی باران تمام این دقایق را به رویای تو سر کردم ولی صد آه و افسوس این دقایق نیستی باران هزاران وعده ام دادی که همراه دلم باشی ولی تو خوب میدانی که صادق نیستی باران!! دلم خشکید و پژمردم از این ابر سترون آه چه شد حتی به یاد این شقایق نیستی باران؟ بگو آری بگو آری جوابت را بگو دیگر قبولم کن نگو: دیگر که لایق نیستی باران! خودم را عاشقانه تر به پای تو فداکردم وبا این حال می گویی که عاشق نیستی باران!! خداحافظ برای تو چه آسان بود + نوشته شده در 88/02/11 6:25 بعد از ظهر توسط اواره |
|
| ||||||